مملکت آنلاین، ساعت ۹:۳۰ صبح ۹ اسفند ماه ۱۴۰۴ بود؛ لحظهای که بسیاری از مردم هنوز درگیر کارهای عادی یک روز معمولی بودند.
اما چند دقیقه بعد، آسمان ایران با صدای انفجار شکافته شد.
آن صبح، نه فقط یک حمله نظامی، بلکه آغاز روزهایی بود که زندگی میلیونها ایرانی را به قبل و بعد از جنگ تقسیم کرد.
از دل یک خانه در منطقه پرخطر سخن میگویم
من یک مادر هستم.
و سالها در فضای مطبوعاتی کار کردهام.
کارم همیشه روایت خبر بوده، اما هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که خبر، زندگی خودم شود.
آن روز، ساعت حدود ۹:۳۰ صبح، اولین انفجار را شنیدم.
پنجرهها لرزیدند.
اول فکر کردم شاید انفجاری دوردست باشد.
اما چند ثانیه بعد انفجار دوم آمد.
و بعد سوم.
گوشی را برداشتم تا خبرها را چک کنم.
شبکههای اجتماعی پر شده بود از گزارشهایی درباره آغاز حملات مشترک و گسترده هوایی و موشکی آمریکا و اسرائیل به ایران.
در همان ساعتهای نخست، منابع مختلف از حمله به نقاط متعدد در کشور خبر میدادند؛
از مراکز نظامی تا مناطقی در نزدیکی شهرها.
برخی گزارشها حتی از هدف قرار گرفتن بیت رهبری و پرتاب دهها بمب به آن منطقه سخن میگفتند؛
گزارشی که شوک بزرگی در فضای کشور ایجاد کرد.
اما برای من، هیچ خبری به اندازه خبر بعدی سنگین نبود.
با شنیدن این خبر و حضور دختر ۶ ساله ام در مدرسه مرا بیشتر استرسیتر کرد؛
مدرسهای در میناب که دیگر زنگ تفریح ندارد
ظهر همان روز، خبر حمله به یک مدرسه در میناب منتشر شد.
گفته شد موشکی به محوطه مدرسه اصابت کرده است.
عددها ابتدا کوچک بودند.
بعد بزرگتر شدند.
و در نهایت گفته شد حدود ۱۸۰ دانشآموز دبستانی جان خود را از دست دادهاند.
وقتی این خبر را خواندم، دستهایم لرزید.
من فقط به صورت دختر خودم فکر میکردم.
اگر مدارس هدف حمله همیشکی این دو کشور باشند چه؟
سراسیمه به سمت مدرسه رفتم و با تلاطم حضور والدینی که با نگرانی به دنبال فرزندانشان آمده بودند مواجه شدم.
خیابان ها ترافیک و در هر اتومبیل و موتوری یک کودک نشسته بود.
مدارس برای مدتی تعطیل شد!
اینترنتی که خاموش شد
از روز دوم، اینترنت تقریباً از کار افتاد.
گاهی برای چند دقیقه وصل میشود
و بعد دوباره قطع.
خبرها دیگر مثل قبل نمیرسند.
بیشترشان از طریق پیامکهای کوتاه، پیامهای پراکنده یا روایتهایی که دهان به دهان میچرخند منتقل میشوند.
در تاریکی اطلاعات، شایعه و واقعیت با هم قاطی میشوند.
و همین ترس را چند برابر میکند.
آمارهایی که هر روز سنگینتر میشوند
در روزهای بعد، گزارشها از افزایش حملات هوایی، موشکی و پهپادی حکایت داشت.
گفته میشود موج حملات هر روز گستردهتر شده است.
آمار قربانیان هم مدام بالا میرود.
برخی منابع از بیش از ۵۰۰ کشته در نقاط مختلف کشور خبر میدهند؛
عددهایی که هنوز در حال تغییرند.
اما برای مردم عادی، حتی یک کشته هم زیاد است.
زندگی در تعلیق
جنگ همیشه شبیه فیلمها نیست.
در شهر ما هنوز نان پیدا میشود.
مغازهها باز هستند، اما آرامش از بین رفته است.
مردم دیگر درباره قیمتها حرف نمیزنند.
درباره این حرف میزنند که اگر موشک بعدی به این محله خورد چه کنند.
عیدی که بوی باروت میدهد
چند هفته بیشتر تا نوروز نمانده، سالهای قبل این موقع
خانهها بوی سبزه و سمنو میداد.
امسال اما بوی دود میآید، صدای انفجار، صدای آمبولانس.
و صدای مادرهایی که شبها تا صبح بیدار میمانند تا مطمئن شوند بچههایشان هنوز نفس میکشند.
ترسی که فقط جنگ میتواند بسازد
من همیشه از خیلی چیزهای کشورم انتقاد داشتم.
مثل خیلیهای دیگر.
اما جنگ یک چیز را عوض میکند، وقتی موشکها در آسمان هستند، آدم فقط یک چیز میخواهد:
اینکه کشورش فرو نپاشد.
اینکه مردمش آواره نشوند.
اینکه بچههایش آیندهای داشته باشند.
امشب هم مثل شبهای قبل کنار تخت بچههایم مینشینم؛ به صورتشان نگاه میکنم، و فقط یک دعا در ذهنم میچرخد:
کاش فردا صبح
ایران دوباره
با صدای زندگی بیدار شود
نه با صدای موشک.
انتهای پیام/
نویسنده:
فرخنده امیری
کاش زودتر تموم شه خسته شدیم